تبلیغات

پیام های مناسبتی
آخرین ارسال های تالار
سه پرسش سودمند

زمانی که شایعه ای را می شنوید و قصد انتقال آن به دیگری را دارید بحث کوتاه فلسفی زیر را در ذهن خود مرور کنید:

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمونی را که نامش " سه پرسش " است پاسخ دهی.مرد پرسید: سه پرسش؟سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.نخستین پرسش *" حقیقت "* است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.حالا پرسش دوم: پرسش *" خوبی و بدی "* آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟مرد پاسخ داد: نه، بر عکس...سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم* " سودمند بودن " *است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟مرد پاسخ داد: نه، واقعا...سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟



:: لینک ثابت
ن : talati
ت : 21 اردیبهشت 1392
بازدید : 222
نظرات : 0
شعر غدیریه

غدیریه اشعاری

این اشعار توسط جناب آقای عیسی ودادی گرگری بمناسبت عید بزرگ غدیر سروده شده است

آخرین حج دن خلاص اؤلدی رسول ممتحن

رهبر دین  یثربه ائتدی عزیمت یا علی

کاروانه امر اؤلوندی بئرخم ده دایان

تا که کامل ایله سین دین و رسالت یا علی

منبری ایجاد اؤلدی بیر نئچه جهاز دن

تا که ابلاغ ایله سین دین و رسالت یا علی

حجله لر باغلاندی الحق گول لری ایمانیدن

خوشدن عرشه چاتوبدور بانگ احسنت یا علی

سویله دی من کنت مولاه علی مولا اونا

چاتدی عرشه بانگ تکبیر جماعت ، یا علی

آیه ی الیوم اکملت گئتیردی جبرئیل

کامل اؤلدی دین اسلام و رضیت و یا علی

مسنده ایله شدی حق اجرا اولوندی امر رب

سیندی عالمده اولان بنیاد ظلمت یا علی

وسعت نور خدا لمعه سالوب دنیا لره

باطلین پرونده سین معدوم ایدوبدور یا علی

شیعیه اؤلدی وظیفه ذکر مولا ایله سین

ابجده باخسان علی یوز اون اؤلوبدور یا علی

سرخوش اؤلدی شیعه لر صهبای مولادن بوگون

هر طرفدن سس یئتیشدی " بَخّ بَخّا " یا علی

وای اؤنون احوالینا سیندیردی بیعتدن سورا

هر ایشه دبّه چیخاتماق اؤلدی بدعت یا علی

بار الها وادَ واداهُ و عادَ عادهُ

یاور اؤل شیعه لره هرکس دئیوبدور یا علی

اشعار از عیسی ودادی گرگری

آبان 1391 فریدونکنار



:: لینک ثابت
ن : talati
ت : 10 آبان 1391
بازدید : 285
نظرات : 0
گفتگو با خدا لذت بخش تر است

پسر کوچولو به مادر خود گفت:

مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

 پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

 کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.



:: لینک ثابت
ن : talati
ت : 18 مهر 1391
بازدید : 206
نظرات : 0
زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است
زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم او همیشه حضور داشت،
 ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است،
 آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد،
 تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، 
چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود.
 خدا با من همراه بود و من پشت سر او رکاب مى‌زدم حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، 
«دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم،
 «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا و ما باز رفتیم و رفتیم حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند
 و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستندخیلى سنگین‌اند و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید «رکاب بزن....»


:: لینک ثابت
ن : talati
ت : 11 مهر 1391
بازدید : 246
نظرات : 0
زن خوش اخلاق و مرد بد اخلاق

اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم. من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و http://hg1332.blogfa.comچکار کنم. چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم، دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته. به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید. بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست. من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد. گفت: ای مرد، من از شوهرم اجازه ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم. این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم. شما بخورید، من نهار نمی خورم. شیر را آورد و من خوردم. یکی – دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد. زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه. پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد. پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید. پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او حرف می زد. این مرد از بس به اینزن بداخلاقی کرد من دیگر نتوانستم در خیمه بمانم و آفتاب داغ را ترجیح دادم. بلند شدم و خداحافظی کردم. مرد خیلی اعتنا نکرد، با روی ترشی جواب خداحافظی را داد، اما زن به مشایعت من آمد. وقتی آمد مرا مشایعت کند، مرا شناخت که اصمعی وزیر مامون هستم.
من به او گفتم: خانم، حیف تو نیست که جمال و زیبایی و جوانی خود را به پای این پیرمرد سیاه بد اخلاق فنا کردی؟ آخر به چه چیز او دل خوش کردی، به جمال و جوانیش؟! ثروتش؟! تا این جملات را از من شنید، دیدم رنگش تغییر کرد. این زنی که این همه با اخلاق بود با عصبانیت به من گفت: حیف تو نیست می خواهی بین من و شوهرم اختلاف بیندازی. چون زن دید من خیلی جا خوردم و ناراحت شدم، خواست مرا دلداری دهد و گفت: اصمعی دنیا می گذرد، خواه وسط بیابان باشم، خواه در قصر، خواه در رفاه و آسایش، خواه در رنج و سختی. اصمعی، امروز گذشت. من که دربیابان بودم گذشت و اگر وسط قصر هم می بودم باز می گذشت. اصمعی، یک چیز نمی گذرد و آن آخرت است. اصمعی من یک روایت از پیامبر اکرم (ص) شنیدم و می خواهم به آن عمل کنم. آن حضرت فرمود: ایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر. اصمعی، من در بیابان به بداخلاقی و تند خویی و زشتی شوهرم صبر می کنم و به شکرانه جمال و جوانی و سلامتی که 
خدا به من عنایت فرمود، به این مرد خدمت می کنم که ایمانم کامل شود.



:: لینک ثابت
ن : talati
ت : 14 شهریور 1391
بازدید : 270
نظرات : 0