تبلیغات

پیام های مناسبتی
آخرین ارسال های تالار
توضیحی در مورد حواشی کشتی سازی نوح پیامبر (ع) 9

 

پرسش
لطفاً تفسیر آیات 37-38 سوره هود را بیان فرمایید؟
پاسخ اجمالی

آیه ۳۷ و ۳۸ سوره هود، به طور خلاصه به داستان کشتی ساختن حضرت نوح(ع) اشاره می‌کند. هنگامی که نوح پیامبر از هدایت قومش ناامید شد و فرمان الهى در مورد عذاب آنها صادر گردید، از جانب خداوند به حضرت نوح(ع) خطاب می‌رسد در حضور ما و طبق فرمان ما کشتى بساز: «وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا» منظور از کلمه «اعیننا» (در برابر دیدگان ما) اشاره به این است که تمام تلاش‌ها و کوشش‌هاى تو در این زمینه در حضور ما است، بنابر این با فکر راحت به کار خویش ادامه بده. طبیعى است این احساس که خداوند حاضر و ناظر است و محافظ و مراقب مى‌‏باشد به انسان هم توان و نیرو مى‌‏بخشد، و هم احساس مسئولیت بیشتر! و از کلمه «وحینا» چنین بر مى‌‏آید که نوح چگونگى ساختن کشتى را نیز از فرمان خدا مى‌‏آموخت؛ زیرا نوح پیش خود نمى‌‏دانست ابعاد عظمت طوفان آینده چه اندازه است تا کشتى خود را متناسب با آن بسازد، و این وحى الهى بود که او را در انتخاب بهترین کیفیت‌ها یارى مى‏‌کرد.
در ضمن به نوح هشدار مى‌‏دهد که از این به بعد در باره ستمگران شفاعت و تقاضاى عفو مکن؛ چرا که آنها محکوم به عذاب‌اند و مسلماً غرق خواهند شد: «وَ لا تُخاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ». این جمله به خوبى مى‌‏فهماند که شفاعت در باره همه کس ممکن نیست، بلکه شرایطى دارد که اگر در کسى موجود نباشد، پیامبر خدا هم حق شفاعت و تقاضاى عفو را در مورد او ندارد.
قوم نوح به جاى این‌که یک لحظه با مسئله دعوت نوح به طور جدى بر خورد کنند و حداقل احتمال دهند که ممکن است این همه اصرار نوح(ع) و دعوت‌هاى مکررش از وحى الهى سرچشمه گرفته، و شاید مسئله طوفان و عذاب، حتمى باشد، باز همان‌طور که عادت همه افراد مستکبر و مغرور است به استهزاء و مسخره ادامه دادند و هر زمان که گروهى از قومش از کنار او مى‌‏گذشتند و او و یارانش را سر گرم تلاش براى آماده ساختن چوب‌ها و میخ‌ها و وسائل کشتى سازى مى‌‏دیدند مسخره مى‌‏کردند و مى‌‏خندیدند و مى‌‏گذشتند: «وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّما مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ».
«ملاء در این جمله، به معناى جماعتى است که مورد اعتناى مردم باشند».[1] یعنی سران و اشراف، اشراف از خود راضى همه جا مستضعفان را به مسخره مى‌‏‌گیرند و آنها را موجوداتى پست و در خور تحقیر مى‏‌پندارند؛ چرا که مستضعفان زر و زور ندارند. نه تنها آنها را مسخره مى‏‌کنند، بلکه افکارشان هر قدر بلند باشد و مکتبشان هر اندازه ریشه‌‏دار باشد و اعمالشان هر چند کاملاً حساب شده باشد، به پندار آنها در خور تحقیر است و به همین دلیل پند و اندرز و هشدار و اعلام خطر در آنها اثر نمى‌‌‏کند.



:: ادامه مطلب
ن : talati
ت : 29 تیر 1392
بازدید : 176
نظرات : 0
ماه مبارک رمضان

 

کاش در این رمضان لایق دیدار شویم. *** سحری با نظر لطف تو بیدارشویم 

 ******

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی...
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام...
دوباره صبح، ظهر، غروب شد نیامدی
اللهم عجل لولیک الفرج.

 

****** 

آمد رمضان هست دعا را اثری
دارد دل من شور و نوای دگری
ما بنده عاصی و گنهکار توییم
ای داور بخشنده بما کن نظری

***** 

ماه مبارک آمد، ای دوستان بشارت

کز سوی دوست ما را هر دم رسد اشارت

آمد نوید رحمت، ای دل ز خواب برخیز

باشد که باقی عمر، جبران شود خسارت

 

******* 

امام صادق-ع:

خواب روزه دار عبادت،

خاموشی او تسبیح،

عمل وی پذیرفته شده

و دعای او مستجاب است."

 

********* 

فرا رسیدن ماه ضیافت الهی بر شما و خانواده محترم مبارک باد

******* 

حلول ماه مبارک رمضان، ماه رحمت و برکت و غفران مبارک باد.

 

********* 

آمد گه آمرزش و شهرُ الله عظمی

توفیق خدایا، تو ز ما سلب مفرما

 

******** 

شد باز در رحمت خالق به روی خلق

چون ماه مبارک ز افق گشت هویدا

مژده که شد ماه مبارک پدید

 

******** 

به عاصیان وعده ی رحمت رسید

ماهی سرشار از برکت و رحمت و عبادت های پذیرفته شده

برایتان آرزومندم



:: لینک ثابت
ن : talati
ت : 18 تیر 1392
بازدید : 213
نظرات : 0
خاطراتی از همراهی رهبر انقلاب و شهید بهشتی

13890406_112900.jpg

آن‌چه در پی می‌آید خاطراتی است از همراهی رهبر انقلاب و شهید بهشتی از زبان آیت‌الله محمدعلی موحدی کرمانی عضو شورای مرکزی جامعه روحانیت و شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی. که پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، آن را در آستانه سالروز شهادت شهید بهشتی منتشر کرده است.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) در متن این خاطرات می‌خوانیم:

ماجرای تشکیل حزب جمهوری

ما معمولاً تابستان‌ها به مشهد می‌رفتیم. تابستان سال ۱۳۵۵ بود یا ۱۳۵۶. در مشهد به مرحوم ربّانی املشی برخوردم که از دوستان قدیمی و صمیمی‌ام بود. پرسید: «کی آمدید؟» جواب دادم: «همین تازگی‌ها آمده‌ام.» گفت: «پس به دیدنت می‌آییم.» گفتم تشریف بیاورید. نشانی منزل را گرفت و گفت: «با آقای خامنه‌ای می‌آییم.» آن موقع آیت‌الله خامنه‌ای در مشهد بودند. با هم قرار گذاشتیم. پیش از ظهر بود که آقایان تشریف آوردند. یک ساعتی با هم نشستیم. در بین صحبت‌ها این مساله مطرح شد که چه خوب است تشکلی به‌وجود آوریم. این فکر در جمع‌مان مورد پسند واقع شد. جمع اصل قضیه را پذیرفت.

تشکل نیاز به جذب افرادی دارد که در واقع این افراد مؤسس آن می‌شوند. صحبت شد که آیت‌الله دکتر بهشتی هم مشهد هستند و بهتر است با ایشان هم صحبت کنیم تا اگر اصل قضیه را پذیرفتند، ایشان هم به جمع ما بیاید. همان موقع راه افتادیم. دوستان منزل آقای بهشتی را بلد بودند. آقای خامنه‌ای فولکسی داشتند، سوار شدیم و ایشان رانندگی می‌کردند. یادم هست که فولکس ایشان سر و صدا و تق و توق زیادی می‌کرد. مرحوم ربّانی املشی به شوخی گفت: «ما خجالت می‌کشیم سوار این ماشین شویم. هر کس صدای این ماشین را بشنود، می‌گوید این‌ها کی هستند؟!» همگی خندیدیم.

در راه هنوز به منزل آقای بهشتی نرسیده‌ بودیم که دیدیم دکتر باهنر می‌خواست از یک طرف خیابان به آن طرف برود. به ایشان رسیدیم. به نظر می‌رسید صبحانه‌ای تهیه کرده بود. گفتیم ما در فکر چنین تشکلی هستیم، شما هم با ما بیا. ایشان هم گفت: «چشم!» ایشان هم آمد و چهار نفر شدیم. به ایشان گفتیم که می‌خواهیم به منزل آیت‌الله بهشتی برویم. شهید بهشتی دم در آمد. گفتیم که می‌خواهیم قدری راجع به موضوعی صحبت کنیم. ایشان عذر خواستند و گفتند که نمی‌شود، چون آن موقع جلسه یا مهمان داشتند. برای جلسه‌ بعد قرار گذاشتیم. خاطرم نیست که روز بعد بود یا عصر همان روز. در جلسه‌ با شهید بهشتی ایشان پذیرفتند که ایجاد این تشکل کار خوبی است. به این ترتیب پنج نفر شدیم. گفتیم حالا بنشینیم ببینیم چه کسانی می‌توانند در این کار با ما هم‌فکر باشند تا آن‌ها را جمع کنیم. شروع به شناسایی افراد در تهران و قم و مشهد کردیم تا با آن‌ها صحبت کنیم.

در قم آیت‌الله مشکینی، آیت‌الله مؤمن و آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی. یادم نمی‌آید در قم غیر از این‌ها شخص دیگری را پیدا کرده باشیم. در تهران آیت‌الله مهدوی‌کنی و چند نفر دیگر. آقایان هاشمی و منتظری هم مورد نظرمان بودند که آن موقع این دو نفر در زندان بودند. البته برخی مثلاً در روحانیت مبارز بودند که بعدها ملحق شدند، ولی تا آن‌جا که یادم می‌آید، در این مرحله‌ تشکل حزب نبودند. در مشهد هم آقای طبسی و شهید هاشمی‌نژاد بودند. با این‌ها صحبت و مذاکره شد و در جریان قرار گرفتند و قرار شد اعضای اصلی و مؤسس باشند. پیش از اتمام سفر مشهد، تصمیم گرفته شد که در تهران هم جلسه‌ای تشکیل بدهیم.

ما برای تنظیم اساسنامه‌ حزب، جلسات سرّی متعددی داشتیم. پس از پیروزی انقلاب مساله آشکار شد و حزب جمهوری اسلامی اعلام موجودیت کرد. به دنبال آن جلسات هم تشکیل می‌شد. در جلسه‌ای که همه‌ اعضا دعوت شده بودند تا شورای مرکزی و شورای داوری و شورای افتاء(1) را انتخاب کنند، یادم می‌آید مرحوم حاج احمدآقا هم شرکت کردند. اول شورای مرکزی تعیین شدند و بعد، اعضای شورای داوری و شورای افتاء نیز مشخص شدند.

نشستن در این جلسه حرام است!

یکی از اعضای وقت شورای مرکزی جامعه‌ روحانیت، به دلایلی کدورتی از حزب داشت؛ در شورای مرکزی جامعه‌ روحانیت و در غیاب شهید بهشتی تعبیر بدی درباره‌ حزب و در مورد شهید بهشتی به کار برده بود؛ کلمه‌ای که شاید قدری موهن بود. تلقی‌اش این بود که شهید بهشتی نقش اصلی‌ای را در این تحزب دارد. آن موقع شهید بهشتی دبیرکل حزب بود. آن شخص درواقع شبه عقده‌ای از حزب داشت و از این ‌رو تعبیر موهنی در مورد ایشان کرد. خوب یادم هست به محض این‌که این تعبیر را به کار برد، آقا به‌قدری ناراحت شدند که گفتند: «نشستن در جلسه‌ای که به آقای بهشتی توهین می‌شود، حرام است» و بلند شدند. شما از همین مورد می‌توانید به رابطه‌ی آقا و دکتر بهشتی پی ببرید.

آقا فوق‌العاده به شهید بهشتی علاقه‌مند بودند. وقتی می‌خواستیم خبر شهادت آیت‌الله بهشتی را به آقا بدهیم، واقعاً نمی‌دانستیم چگونه بگوییم. آن موقع آقا بر اثر سوء قصدی که به ایشان شده بود، مجروح بودند. وقتی این خبر را شنیدند، بسیار برایشان ناگوار بود.

۱) در این شورا عضویت آیت‌الله خامنه‌ای و شهید بهشتی را مطمئن هستم. احتمال می‌دهم آیت‌الله ربّانی املشی هم در شورای افتاء بود. اسامی بقیه‌ اعضا در خاطرم نیست، چون من در آن شورا نبودم و در شورای مرکزی و شورای داوری بودم. اما علی‌القاعده این شورا در تبیین خطوط اصلی حزب و برنامه‌ها و احیاناً فرازهایی نقش داشتند که باید در اساسنامه قرار می‌گرفت. در واقع از اسلامیت حزب صیانت می‌کردند.

منبع : اسنا



:: لینک ثابت
ن : talati
ت : 7 تیر 1392
بازدید : 189
نظرات : 0
ای قلم سؤزلرینده اثر یوخ - آشنادن منه بیر خبر یوخ

ای قلم سؤزلرینده اثر یوخ       

 آشنادن منه بیر خبر یوخ 

گلدی بو جمعه ده گِشدی آلله

فاطمه یوسفینن خبر یوخ 
یاندی پروانه لر شمع سوندی

 آیریلیقدان اورک قانه دوندی
شانیده رتبه ده بی بدل سن

هر گؤزل دن آقا سن گوزل سن 
کیم دییر آیریلیق درده سالماز 

عاشیقین صبرینی الدن آلماز 
ای گؤزوم یوللارا باخ داریخما 

گون همیشه بولوت آتدا قالماز 
شانیده رتبه ده بی بدل سن 

هر گوزلدن آقا سن گوزل سن 
غنچه گوللر نه اندازه سولسون  

قلبیلر قویما قانیله دولسون 
گلدی بو جمعه ده گلمه دین سن 

گون ساییم جمعه ی دیگر اولسون 
شأنیده رتبه ده بی بدل سن  

هر گؤزل دن آقا سن گؤزل سن 
ای صفایی هَله دؤز فراقه    

یول سالاغ بیزده بیرده عراقه 

قلبیلر غصه دن داغلی قالدی  

یا امام زمان گَل اماندی

یا امام زمان گَل اماندی    

یا امام زمان گَل اماندی

 فایل صوتی با صدای "ابراهیم رهبر"(3:49)

   


:: لینک ثابت
ن : talati
ت : 31 خرداد 1392
بازدید : 243
نظرات : 0
11 شعبان؛ ولادت حضرت علی‌اکبر(ع) و روز جوان

 حضرت علی اکبر(ع) فرزند بزرگ امام حسین (ع) در مدینه متولد شد. مادر بزرگوار ایشان لیلا دختر ابى مره است. وی زمانى چند در خانه امام حسین علیه السلام به سر برد و روزگارى در زیر سایه حسین (ع) بزیست. لیلا براى امام حسین (ع) پسرى آورد، رشید، دلیر، زیبا، شبیه‌ترین کس به رسول خدا صلى الله علیه و آله رویش روى رسول، خویش خوی رسول، گفت و گویش گفت و گوى رسول خدا صلى الله علیه و آله؛ هر کسى که آرزوى دیدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر لیلا مى‌نگریست تا آنجا که پدر بزرگوارش می‌فرماید هرگاه مشتاق دیدار پیامبر مى‌شدیم به چهره او مى‌نگریستیم؛ به همین جهت روز عاشورا وقتى اذن میدان طلبید و عازم جبهه پیکار شد،امام حسین(ع) چهره به آسمان گرفت و فرمود: اللهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز الیهم غلام اشبه الناس برسولک محمد خلقا و خلقا و منطقا و کنا اذا اشتقنا الى رؤیة نبیک نظرنا الیه. حضرت علی‌اکبر در کربلا حدود 25 سال داشت. برخی راویان سن ایشان را 18 سال و 20 سال هم گفته‌اند. او اولین شهید عاشورا از بنى‌هاشم بود. شجاعت و دلاورى حضرت على‌اکبر (ع) و رزم آورى و بصیرت دینى و سیاسى او، در سفر کربلا بویژه در روز عاشورا تجلى کرد. سخنان و فداکاریهایش دلیل آن است. وقتى امام حسین (ع) از منزلگاه «قصر بنى‌مقاتل» گذشت، روى اسب چشمان او را خوابى ربود و پس از بیدارى انا لله و انا الیه راجعون گفت و سه بار این جمله و حمد الهى را تکرار کرد. حضرت على اکبر (ع) وقتى سبب این حمد و استرجاع را پرسید، حضرت فرمود: در خواب دیدم سوارى مى‏گوید این کاروان به سوى مرگ مى‏رود. پرسید:مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود:چرا. پس گفت: فاننا اذن لا نبالى ان نموت محقین. پس باکى از مرگ در راه حق نداریم. روز عاشورا نیز پس از شهادت یاران امام، اولین کسى که اجازه میدان طلبید تا جان را فداى دین کند او بود. اگر چه به میدان رفتن او بر اهل بیت و بر امام بسیار سخت بود، ولى از ایثار و روحیه جانبازى او جز این انتظار نبود. وقتى به میدان مى‏رفت،امام حسین(ع) در سخنانى سوزناک به آستان الهى، آن قوم ناجوانمرد را که دعوت کردند ولى تیغ به رویشان کشیدند، نفرین کرد. على اکبر چندین بار به میدان رفت و رزم‌هاى شجاعانه‏اى با انبوه سپاه دشمن نمود.پیکار سخت، او را تشنه‏ تر ساخت؛ به خیمه آمد. بى آنکه آبى بتواند بنوشد، با همان تشنگى و جراحت دوباره به میدان رفت و جنگید تا به شهادت رسید. قاتل او مرة بن منقذ عبدى بود. پیکر حضرت على اکبر (ع) با شمشیرهاى دشمن قطعه قطعه شد.وقتى امام بر بالین او رسید که جان باخته بود. امام حسین (ع) صورت بر چهره خونین حضرت على اکبر (ع) نهاد و دشمن را باز هم نفرین کرد: قتل الله قوما قتلوک...و تکرار مى‏کرد که: «على الدنیا بعدک العفا» و جوانان هاشمى را طلبید تا پیکر او را به خیمه گاه حمل کنند. حضرت على اکبر، نزدیکترین شهیدى است که با امام حسین(ع) دفن شده است.مدفن او پایین پاى ابا عبد‌الله الحسین(ع) قرار دارد و به این خاطر ضریح امام، شش گوشه دارد. 

منبع : فارس نیوز 



:: لینک ثابت
ن : talati
ت : 29 خرداد 1392
بازدید : 133
نظرات : 0